خیابونای شهر عریض و طولانی، درختها بلند و سر به فلک کشیده،ساختمونا همه بلند ولی وزن تمام اونها روی قلب من سنگینی میکنن.ماه پیش همچین روزی...الان...بیرون بودم فکر کنم با بچه ها بودم ولی سه روز بعد... توی زندگی همه ی آدما یه فاجعه هایی رخ میده ولی تو زمانهای مختلف.برای خیلی ها تو پیری و کهنسالی این اتفاقا میوفتن.زمانی که شخص دیگه تا حدودی نمیفهمه چی شد!یا اینقدر دورش شلوغه و دلمشغولی داره که براش مهم نیست.ولی برا بعضی ها تو اوج جوانی و خوشحالی... شاید این فاجعه برا پخته شدن و ساختن پیری شخص خوب باشه.شاید محکم بشه و اون چیزی رو که پیرا تو خشت خام میبینن،تو همون جوونی بتونه تو خشت خام ببینه...ولی کسی که محکمه،کسی که قویه و از قبل به اندازه ی کافی بزرگ شده و کامل شده و محکم شده، دیگه با وجود این اتفاقا دوباره،فقط خشک میشه...تبدیل میشه به یه موجود سرد و خشک و بی روح که دیگه جون دادن یه نفر جلوی پاش هم براش مهم نیست... یه اتفاقاتی خیلی فراتر از حد و توان یه آدمایی تصور میشن؛ولی میبینی اون فاجعه رو رد کردی و هنوز نفس میکشی،هنوز زنده ای و هنوز...هنوز مجبوری ادامه بدی...
پ.ن:بعضی از اتفاقات هیچ توجیحی براشون نیست...
برچسب:
نویسنده: ماهان توکلی
تاريخ: پنجشنبه
18 خرداد
1396 ساعت: 0:06