چشم وا کردم از تو بنویسم،لای در باز و باد می آمد،از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجماد می آمد...
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 22:29
رفته ای کوله پشتی ات هم نیست،رفتی اما اتاق پابر جاست گیرم از یاد هردومان هم رفت،خاطرات چراغ پا برجاست شاهدان حرفهای پنهانند،آن چراغی که تا سحر می سوخت گوش خود را به حرف ما می داد،چشم خود را به چشم ما می دوخت... «علیرضا آذر» Photo by aasii
خنده بر لب میزنم تا کَس نداند رازِ من...
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 10:46
توی دفتر مدرسه منتظر مادر بودم تا کلاسش که تمام شد با خودم ببرمش که دیدم چند نفر از خانم ها مشغول صحبت بودند و یکی از آنها که از قضا مسن ترینشان هم بودند،خانم میم،از همه شادتر و خندان تر،از هرچیزی خاطره ی خوشی داشت میگفت و میخندید.میگفتی ماهیتابه،آنقدر از خاطرات خوبش با ماهیتابه تعریف می کرد که دلت ...
انسانهای کوچک کارهای بزرگ میکنند،بد،ولی بزرگ...
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 14:32
در سریال شهرزاد تمام آتش ها از گورِ اکرم بلند میشد.شاگرد خیاطخانه که در خانواده ای ناجور زندگی میکرد.آدمی بود که به چشم هیچکس نمی آمد ولی باعث به دنیا آمدن فرزند شهرزاد شد،با فضولی کردن هایش باعث طلاق شهرزاد شد،باعث مرگ ململ شد و در نهایت اگر او با بتول دعوا نمیکرد شیرین نمیفهمید که شهرزاد فرزندش را...
گرگم به هوای تو...
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 3:05
کجای بازیِ ما اشتباه بود که تو همبازی من نیستی و من هنوز گرگم به هوای تو... #کامران رسول زاده
کمی بخاطر طرز فکر و رفتارم نسبت به او خجالت کشیدم...
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 23:33
بخاطر اظهار نظر تندش نسبت به همشهریانم جواب دندان شکنی گرفت که تا چند لحظه کلاس را سکوت مرگباری فرا گرفت،بعد هم جناب م.ر.ه به معنی کردن و توجیه کردنِ جوابِ من پرداخت و بعدش هم استاد مشخص بود که خیلی بهشان برخورده و طبق معمول فکر کرد،پوزخند زد و ادامه ی بحث... بعدهاش که برای کاری به شرکتشان رفتیم،خیل...
لعنت بر این اسم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:03
این اسم کِی قرار است من و زندگیَم را رها کند؟از بچگی تا امروز.هر دوره به اقتضای زمان و حال و روزم یک زن با این اسم آمد و طوفانی در زندگیَم انداخت.لعنت بر این اسم...روزی که طالع من را نوشته اند،این اسم آن حوالی چرخ میزده و شاید چیزی که او میخواسته را به نام من زده اند!حالا دارد انتقام میگیرد.ول کن هم...
بیوه های خطرناک...!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 8:34
مربیِ خوشگل و پر انرژی ای بود،دو سه هفته ای دیدمش و دیگر نیامد.امروز بحث شوهر بود بینشان(راستش خیلی کم پیش می آید وارد صحبت هاشان بشوم چون فاز فکریشان از من جداست)داشتم گوش میکردم و فقط وقتی مخاطب قرارم میدادند،هرچند که مخالف بودم الکی تایید میکردم!میگفتند شوهر نیست و اگر بخواهی مزدوج بشی باید خودت ...
هیس...
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 13:49
یک رازهایی خیلی مگو هستند،خیلی خصوصی هستند و نباید هیچ وقت و هیچ کجا بازگو شوند و همین ها روحت را میخورند،جانت را میسوزانند و پیرت میکنند...خسته ات می کنند و نمیگذارند بعد از زمین خوردن بلند شوی.همین مگو ها هستند که...نه میشود دورشان ریخت و نه میشود فریادشان زد و ... قلنبه میشوند روی قلبت و راه گلوی...
وقتِ خواب است...
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 19:37
وقت خواب است و دلم پیشِ تو سرگردان است شب بخیر،ای نَفَسَت شرحِ پریشانیِ من...
انسانم آرزوست...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 13:31
پسرِ همسایه مان از کوچه ای که در حیاطمان توش است(خوب آدرس دادم؟!کوچه پشتی!) در طبقه سوم زندگی میکند.از این پسرها که تُپُل شکل هستند و موهایی کوتاه دارند.مزاحمتی ایجاد نکرده بود و همیشه با خودم میگفتم چه پسرِ خوب و آقاییست.چقدر با شخصیت و مؤدب و سر به زیر...خیلی انسان و خوب...تا پارسال اوایل زمستان ب...
ساختن و نشستن و نظاره کردنِ نیست شدنش!مثل ساختن آینده در ذهن!!!
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 13:31
شیرینی پختن را از بچگی دوست داشتم.از آن زمانی که مادرم آرد و آب را قاطی میکرد و کمی هم نمک به آن میزد و دستم می داد تا با آن بازی کنم و من ادای کیک پختن های مادر را در می آوردم.نان گیس باف میپختم و کیکِ چند طبقه...!بوی مایه خمیر روحم را جلا میدهد.وقتی از گشت زدن در خیابانِ مورد علاقه ام هم نا امید م...
سلام عشقم؛خوبی؟چیکار میکنی؟دلم برات تنگولیده... :|
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:02
چند هفته ی پیش توی مسنجرِ تلگرام پیامی دریافت کردم با مضمونِ عنوانم!و کلی قربون صدقه و احوالپرسی شده گرم و دختر تو کجایی ستاره سهیل شدی یاد ما نمیکنی و فلان و فلان.بعدش دعوتم کرد به بستنی و قدم زدن باهام تو خیابون و کمی تفریح.دختری که سه سال ازم کوچیکتره و دنیاهامون تا حدود بسیار زیادی از هم دوره.خل...
خدایا میبینی؟!
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:02
یه چیزایی دیدم،یه حرفایی شنیدم و یه چیزایی رو حس کردم از ظلم یه آدمایی یه آدم که به تنهایی زندگی هزاران هزار آدم رو به فنا داده...چطور ممکنه یه نفر بتونه،اجازه پیدا کنه،این حق رو داشته باشه که با زندگی و جون آدمای دیگه بازی کنه؟برا زندگی دیگران تصمیم بگیره و بخاطر حرف زدن،بخاطر خواستن و ابرازِ عقیده...
ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:02
زل بزنی توی قهوه ایِ چشمانش و حرف بزند،بگوید و بگوید و تو هیچ نشنوی.مکان،زمان،همه می ایستند و تماشا میکنند این لحظه را،این باهم بودن را،این توی با من و این منِ بی تو را...این توی خالی از هرگونه خواستنِ من...حرف بزنی،بگویی و بگویی و من هیچ نفهمم از کلماتت و فقط آهنگِ خوشِ کلامت،زنگِ صدایت بنشیند روی ...
چقدر تنهام،تنهام،تنهام...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:02
-تا حالا شده بری جلوی آینه به خودت بگی حالت چطوره عشقم؟ +نه... شاید لازم باشه یه وقتایی آدم با خودش خلوت کنه،به خودش جایزه بده و خلاصه که با خودش حال کنه. +دیروز رفتم کافه -تنها؟! +آره -وا!!! مگه تنهایی کافه رفتن چه اشکالی داره؟حتما باید یکی که بهش هیچ شباهتی نداری رو دنبال خودت اینور اونور بکشی؟که ...
دکه ای دوست داشتنی با یک دنیا خاطره ی یک نفره؛کافه گلسرخ...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:02
توی مطب آقای دکتر منتظر بودم و مادر جان داشتن مشاورات و راهنمایی های مورد نیاز را از خانم منشی دریافت میکردند و من طبق معمول همیشه گوشی درآوردم و در آن مکان عمومی شروع کردم به سلفی گرفتن و ... که ناگهان چشمم به دیوارِ شیشه ایِ سالن انتظار و منظره ی غروبِ دلنوازِ پشتش افتاد... غروبِ این بلوار بغض عجی...
و قلمو را برداشت خدا،و زمین را آورد،رنگ زیبایی ها را پاشید بر آن،و به آن گفت خزان...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:01
باید به خرمالوهای کال سر بزنم،سبزی آنها بعد از صورتیِ خوشرنگِ شکوفه هاشان... به انار های سبز،سبزی شان پس از نارنجیِ غروب گونه ی گلنار... به آدم های ناپخته،که هنوز گرمای تبِ عاشقی بر گِلِ خامِ بدنشان ننشسته... آنها که هنوز قلبشان نزده برای محبوبی زمینی... هنوز مقدم ندانسته اند دیگری را بر خود... باید...